آيا ميدانستي ...
آيا ميدانستي که داركوب ها قادرند 20 بار در ثانيه به تنه درخت ضربه بزنند؟
آيا ميدانستي که يک انسان بالغ که تقريبا" پنج ليتر خون در رگهايش جاريست اگر يک و نيم ليترش را از دست بدهد احتمال مرگش بسيار بالاست؟
آيا ميدانستي که مدت زمان گردش سياره عطارد بدور خود دو برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشيد ميباشد؟
آيا ميدانستي که 90 درصد سم مارها از پروتئين تشكيل يافته است؟
آيا ميدانستي که قلب ميگو ها در سر آنها قرار دارد؟
آيا ميدانستي که گونه اي از خرگوش قادر است 12ساعت پس از تولد جفت گيري كند؟
آيا ميدانستي که سطح شهر مكزيك سالانه بيست و پنج سانتيمتر نشست ميكند؟
آيا ميدانستي که موشهاي صحرايي سالانه يک سوم منابع و ذخاير غذايي جهان را نابود ميسازند؟
آيا ميدانستي که بيشترين سرعتي که انسان آن را تجربه کرده است چهل هزار کيلومتر در ساعت در سال شصت و نه ميلادی با سفينه آپالو ده بوده است؟
حافظه عکس گيرنده چيست؟
يکي از روسای جمهوری آمريکا بنام تئودور روزولت داری حافظه حيرت آوری بود
دانشمنـــدان، درست نميدانند که اين اشخاص به چه صورت چيزها را به خاطر ميسپارند
چرا مجسمه آزادی ساخته شد؟
پـــــس از استقلال آمريکا که در سال 1776 ميلادی صورت گرفت، فرانسويان به علت اينکه در دستيابي استقلال مردم آمريکا، خود را سهيم ميدانستند به نشانه احترام ملت فرانسه به استقلال ايالت متحده آمريکا مجسمه ای به عنوان سمبل آزادی، به کشور جديد التاسيس هديه کردند که به مجسمه آزادی معروف گرديد
مجسمـــــــــه آزادی در جزيره آزادی در بندرگاه نيويورک، بر روی پايه اي بسيار بلند در سال 1886 استقرار يافت
چرا حيوانات گوشهای خود را تکان ميدهند؟
شنـــاسائي صدا و تشخيص جهت آن، برای گروه کثيری از حيوانات، اهميت حياتي دارد، بطوريکه با شنيدن صدا و شناخت جهت آن، جانوران خود را برای فرار و يا صيد طعمه، آماده ميسازند
گياهان گوشتخوار چگونه عمل ميکنند؟
بـــــــــــرخي از گياهان مردابي گوشتخوار هستند ، زيرا به ازت دسترسي ندارند
يکـــــــــــي ديگر از گياهان حشره خوار «بلادورت» ميباشد ، که در زير سطح پايابها ميرويد ، و ريشه آن کيسه کوچک دارد ، که حشرات به دورن آن ميرويد و گرفتار ميشوند
تو ميتوني...
تو ميتوني ببخشي؟ چي رو؟ خب مثلاً همين سيب سرخي رو كه تو دستته، به تمناي نگاه كودكي كه چشمش به سرخي سيب طره خورده؟ ناپديد شدن شلوار تازه اي رو كه خريدي امه بعد معلوم ميشه كه برادرت تو يه فرصت طلايي پوشيدتش و جيم شده رو چي؟! ميتوني محبتت رو به دستاي پينه بسته ي پدربزرگ و چشماي كم سوي مادربزرگ ببخشي؟ ميتوني محتويات زندگي بخش رگهات رو به بيماري كه به قطره هاي سرخ رنگ وجودت ودرياي سخاوت و جوانمردي تو نياز داره ببخشي؟ ميتوني زندگي دوباره اي ببخشي به انسانهايي كه به عضوهاي زنده ي پاره تنت نيازمندند و پاره تنت هم دچار مرگ مغزي شدند و ديگه زنده نيست؟
تا حالا لذت اين جور بخشيدنها رو با آرامش آبي رنگي كه لابلاش موج ميزنه تجربه كردي؟!
دو خط موازی
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ. من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند:دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. خط دومی پقی زد زیر گریـه!خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
داستان: دوخط


